X
تبلیغات
اشـــعار طنــــز فــارســـــي

اين شعررا چهارسال پيش سرود ه ام و به دليل اينكه نتوانستم شعرجديدي براي اين هفته بگويم تقديم به دوستان خواننده ميكنم :


گر شوَم بند ه ي مشتاق رييس جمهور

باجسارت همه ايِام خطر خواهم كرد !

 

جيب خاليّ تماميّ معلّم ها را

همه ي عمر پُر از سكّه ي زر خواهم كرد !

 

دزد ها را زحواليِّ خزر خواهم راند !

دفع دزدان زحواليّ خزر خواهم كرد !

 

هر كسي گفت «خليج عربي» خشتك او

پار ه با چاقوي بي دسته و سر خواهم كرد !

 

با سخن گفتنِ شيرين و به الفاظ سليس

صادراتي همه از جنس شكر خواهم كرد !

 

عشق را دفتر و سر لوحه ي خود خواهم ساخت

عاشقان را همه ارباب نظر خواهم كرد !

 

ميهماني مفصّل به همه خواهم داد

مهرباني به همه نوع بشر خواهم كرد !

همه را مايل و الزام به ورزش كردن

باسر و دست و تكان هاي كمر خواهم كرد !


نوشته شده در تاريخ 92/03/22 توسط عليرضا رضايي

آنان كه خم اند و دشمن خم شد ه اند ،

خندان و طرفدار تبسم شد ه اند !

 

تا راي بياورند و شورا بشوند ،

امروز همه نوكر مردم شد ه اند !



نوشته شده در تاريخ 92/03/16 توسط عليرضا رضايي

هست در كشور ما قيمت كالا به خدا !

كمتراز تركيه و  از همه دنيا به خدا !

 

بس كه گرديده ريال وطني باارزش !

واحد پول جهاني شد ه هر جا به خدا !!

 

من ندانم كه چرا هركه سركار آمد

اختلاسيد و روان شد به كانادا به خدا !

 

ما كه امروز گرفتار هزاراماييم

همه شب شكوه كنيم  از غم فردا به خدا !

 

گرچه از زور تورم  لبمان مي خندد !

دل ما از ورم انباشته اما به به خدا !

 

نشود زندگي ات راحت و آرام وقشنگ

نيزبا كوشش و با كار و تقلا به خدا !

 

تا كه راحت بتوانم بخورم ، وعده دهم !

بنده بايد بروم در پي شورا به خدا !!

 

روز و شب غصه نخور چونكه پس از شونصد سال !

مي شود كشور ما نيز اروپا به خدا !


نوشته شده در تاريخ 92/03/08 توسط عليرضا رضايي

   باهمكاري نيما يوشيج :

آخر برج شد ست

زير اقساط و بدهكاري ها

باز دارد كمرم مي شكند

غصّه مي ريزد در چاه دلم

من فرو رفته چو خر توي گلم

غم زندان ،غم برگشتن چك

               خواب در چشم ترم مي شكند....

***

نگران با من اِستاد ه زنم

لرزه افتاد ه ز ترسش به تنم

چونكه بي پولم و باز

          ظرف چيني را بر فرق سرم مي شكند.....

زرت من قمصور است

پول چندين قرن از من دور است

در چنين وضع قاراشميش و نه چندان دلخواه

مي رسد گلّه ي مهمان از راه!

يا كه از بد بختي،

پاي لنگ پسرم مي شكند.....

باز بي انگيز ه

مي روم توي كلاس

دم در منگم و از هول طلبكار و هراس

پاي اين نصفه سواد و هنرم مي شكند


سال 1384


نوشته شده در تاريخ 92/03/01 توسط عليرضا رضايي

هزاران وام بي نوبت گرفتي

زمين مفتي از دولت گرفتي !

 

چودور ثروت اندوزي به پا شد !

دويدي از همه سبقت گرفتي !!


نوشته شده در تاريخ 92/02/26 توسط عليرضا رضايي

تورا همچون قناري دوست دارم !

شبيه« صدهزاري»دوست دارم !

 

شبيه پول ِچاي و پول ِرشوه !

چوافرادِاداري دوست دارم !

 

«عراق» و «كابلي »،قلبا ،تورا من

چوشخص ِانتحاري دوست دارم !

 

تو هستي قطب و آفريقاي قلبم !

تورااز بهر ِياري دوست دارم !!

 

چوكانديداي شواراها تورا من

دراين ايام جاري دوست دارم !

 

اگرشام تو باشد چرب و چيلي

اگر داري ناهاري دوست دارم !

 

 

اگرچه نيستي پيكان و نيسان !

تورا قدرِ سواري دوست دارم !

 

تورا تااينكه در يك جاي دنجي

دمارم را درآري دوست دارم !!

 

خري مي گفت بايك خر :«تورامن

براي خواستگاري دوست دارم »!


ندارم «زانتيا »و «ماكسيما»يي

تورا در پشت گاري دوست دارم !!

 

الا اي آدمِ خيلي منافق

تورا تاعمر داري دوست دارم!

 

اگر ماري بدان مي خواهمت من

ويا چوسوسماري دوست دارم !!

 


نوشته شده در تاريخ 92/02/19 توسط عليرضا رضايي

اي كاش

آن برج بزرگ مال من بود

تااينكه من از كرايه ي آن

در لذ ّت جاودانه بود م

لم داده و كيف مي نمود م

هر روز به زير سايه ي آن !!

***

اي كا ش

رئيس بودم و شاد

تا صاحب اعتبار بود م !

داراي دوتا زن اضافي !

ايضا

ده خانه و چند باغ و ويلا...

از مردم مايه دار بود م !

***

اي كا ش

آقاي فلان برادرم بود

تا در كنف نفوذايشا ن

هر صاحب منصبي كرم !بود!!

***

اي كاش

من نيز

با حقه وحيله وزرنگي !

داراي هزا ركار بودم !

باتركِ خريّت مداوم !

از مردم خرسوار بودم !!

***

اي كاش كه بنده هم شبيه

آن حاجي آس و پاس بودم !

در كشور ديگري فراري

باتهمت اختلاس بودم !!

***

اي كاش

مانند فلان جناب آقا !

مي شد ببرم هميشه ويلا

زنهاي قشنگ و زشت راهم !!

با پول حرام و خرج دادن

مي شد بخرم بهشت راهم !!!


كرم بود :يعني «نوكرم بود».در بعضي از نسخه هاي قديمي خرم بود

آمده  كه بدينوسيله به شدت تكذيب مي گردد!!


نوشته شده در تاريخ 92/02/12 توسط عليرضا رضايي

اي كه هستي از گراني ها دَمَر         از جهان لذّت ببر !

گرگران شد گوشت ياقند وشكر           از جهان لذّت ببر !

 

باش گاهي با «پري» يابا«زري»        اي كه داري داوري !

عمر ِخودرامي دهي تاكي هدَر؟         ازجهان لذّت ببر !

 

اين سفارش هست از پيري زِبِل        سالخوردي زنده دل

تا نداري اي جوان درد كمر!             از جهان لذّت ببر !

 

كن تماشا سبزه زار ِمفت را           يونجه ي هنگفت را !

در چمن غلتي بزن مانند خر !         از جهان لذّت ببر !

 

پول مي گيرند از باد هوا !            بعدازاين درروستا !

پس تنفّس كن عزيزم بيشتر !              از جهان لذّت ببر !

 

پوستت گر كنده شد شاكي مشو !         سوي دبّاغي برو !

اي كه هستي رفتگر يا برزگر  !           از جهان لذّ ت ببر !

 

ما كه اهل عشق و حال و گردشيم !       دست خالي هم خوشيم !

اي كسي كه ما ند ه اي در لاي در !        از جهان لذّت ببر !

 

گفت روزي با پدر «اصغر خطر»:        اي هميشه كله خر !

ترك اخلاقِ سگي كن چون پسر!           از جهان لذّت ببر » !

 

در خيابان گر تو ديدي «پورشه »      مي رود چون فشفشه !

كيف كن از ديد نش اي رهگذر !         از جهان لذّت ببر !

  

تو شبيه طعمه اي اي بينوا             مي گريزي هي كجا ؟

مرگ مي گيرد تو راچون شير نر       از جهان لذّت ببر !

 


نوشته شده در تاريخ 92/02/05 توسط عليرضا رضايي

«باد آمد و بوي عنبر آورد »

بقال چاقاله نوبر آورد !

 

پيچيد به باغ بوي يونجه !

از شوق الاغ پَردر آورد!

 

مي خواست پسر، «حسن مكانيك »

بيچاره زنش كه دختر آورد !

 

شك نيست كه اين گراني امروز

از مردم ما پدر در آرود!

 

اين مهريه هاعجب بلايي

روي سر تاس شوهر آورد !

 

 

شد پير،زن ِ«حسنعلي خان »

يك خانم خوب ديگر آورد !

 

چون ديد خران خوشند ،بلبل!

پس روي به سوي عرعر آورد!

 

«سعدي »كه شراب عشق خورده !

لب را به لبان دلبر آورد !

 

دلبر كه نگار لمپني بود !

لبهاي خودش جلوتر آورد

 

زدمشت به زير گوش «سعدي» !

از كوچه دوتا دلاور آورد ،

 

«سعدي» كتك مفصلي خورد

فرياد به آسمان بر آورد !!


نوشته شده در تاريخ 92/01/29 توسط عليرضا رضايي

در سال جديد شاد و جالب باشيد

درخوردن هر چيز !مراقب باشيد !

 

يارانه بگيريد و اروپابرويد!

برغصه و غم هميشه غالب باشيد !!


نوشته شده در تاريخ 92/01/22 توسط عليرضا رضايي

امسال قراراست كه جولان بدهيم!

جان را به اميد جنس ارزان بدهيم!

 

پولي كه براي «زانتيا» مي داديم

باعشق براي رينگ «پيكان» بدهيم !!


نوشته شده در تاريخ 92/01/15 توسط عليرضا رضايي

گفتند كه سال كهنه ات نو شده است

برخيز كه سال «نودو دو» شده است

 

گفتيم :«به ماچه ؟ سال نو مال كسي است

كز رانت «دوچرخه »اش «پرادو » شده است »!!


نوشته شده در تاريخ 92/01/11 توسط عليرضا رضايي

«برخيز كه مي رود زمستان »

عيد آمده در ديارايران !

 

از قيمت پسته هاي خندان

مردم همه غصه دار و گريان !!

 

از تو نشوند هيچ راضي

عيدي بدهي اگر دوچندان !

 

ديدم به پياده رو ،خيابان

مردم همه قاطي و پريشان !

 

پيراهن و كفش بچه اش را

با خون جگر خريده مامان !

 

يك بازنشسته ي عزيز ي

از مرغ فقط خريده يك ران !

 

صف هاي طويل سيب بنگر

از سمت طرَشت تا به شمران !

 

معدوم شد ه شبيه سيمرغ

انگار وجود جنس ارزان !

 

بر كاهش زور ِ پول ملي

بايد بكنيم سخت اذعان !

 

شك نيست كه مثل كارمندان

سال دگر اي رفيق ِ بي جان ،

 

يك ماه حقوق خويشتن را

بايد بدهي براي تنبان !



نوشته شده در تاريخ 91/12/29 توسط عليرضا رضايي

گفتم «بشري يا كه خري  »؟ گفت كه :«هردو »!

انسان شريفي و شري »؟ گفت كه :«هردو»!

 

گفتم كه :«تويي عاشق و ديوانه ي ليلي »؟

يا عاشق و دنبال پري »؟ گفت كه :«هردو »!

 

گفتم كه :«شب عيد و گراني ّوتورّم

از ميوه و پسته بخري »؟ گفت كه :«هردو »!

 

گفتم كه :«هواخواه ِشب تيره و تاري

يا چشم به راه ِ سحري »؟گفت كه :«هردو »!

 

گفتم كه :«تو داراي يكي دختر نازي ؟

يا صاحب يك گل پسري »؟ گفت كه :«هردو»!

 

گفتم كه :«تو حسرت به دل از خوردن مرغي؟

يا در غم سيخي جگري »؟گفت كه :«هردو »!

 

گفتم كه :«شما فارغي از چشم چراني ؟

يا مرشد اهل نظري »؟ گفت كه :« هردو »!

 

گفتم كه :«تويي مسجدي و آدم مؤمن ؟

يا رشوه خوري حيله گري »؟ گفت كه :«هردو»!

 

گفتم كه :«تويي آدم بي كله و دنگول ؟

يا عاقل و سنگين و سري »؟گفت كه :«هردو »!

 

پرسيدم از او :«چشم و دل تو پر و سيري ؟

يا در پي ارث ِ پدري »؟ گفت كه :«هردو»!

 

گفتم كه :«تو زن داري و مثل همه  آيا ؟

دنبال زنان دگري »؟ گفت كه :« هردو »!

 

گفتم كه بگو :«شعر مرا هست مزخرف ؟

يا شعر بدون اثري »؟ گفت كه:«هردو »!


نوشته شده در تاريخ 91/12/24 توسط عليرضا رضايي

برف شادي:

با پسته گراني زيادي آمد!

تحريم و شب عيد و كسادي آمد !

 

تا شاد نمايد دل محرومان را

درجشن بهار،برف شادي آمد !!

 


دليري:

اي اهل اداره سر به زيري نكنيد !

در خوردن رشوه ها دليري نكنيد !

 

هرچند كه پشت ميز قدرت داريد

در سال جديد زورگيري نكنيد !

 


جر خوردن :

يك نفر

پول يك مملكتي را يك جا

رفت يك گوشه نشست

خوب تا آخر خورد!

آن طرف

شخصي از زور نداري و فشار

اول شب جر خورد !!

 


خيار خوردن :

در عيد پس از گشت و گذاردگري

در خانه ي آشنا و يار دگري،

 

تا صاحب خانه گرم صحبت مي شد

مي خورد يواشكي خياردگري !!


نوشته شده در تاريخ 91/12/17 توسط عليرضا رضايي

با «هديه ي عيد »شيك و نو خواهي شد !

انباشته از مرغ و پلو خواهي شد !

 

با اهل و عيال هندوچين خواهي رفت !

خوش باش كه خود «ماركوپلو» خواهي شد !


نوشته شده در تاريخ 91/12/10 توسط عليرضا رضايي

شب عيد است و در بازار ميو ه

  رواج قيمت سيب و خياراست

 

خريد ه پولداراز ميو ه بسيار

 فقيري نيز مشغول وياراست !

 

لباس خوب مي خواهدازايشان

پدر در پيش بچه شرمساراست !

 

اگر جيب تو خالي باشداز پول

بدان در دوزخي ،كار تو زاراست !

 

يكي وامي رود از عشق ميو ه

 يكي هم در كف لپ اناراست !

 

براي سفره رنگين تر نمودن

رقابت بين مرد م بي شماراست !

 

چنان دلال مردم را زده تيغ !

كه جاي پول در جيبش دلاراست !

 

يكي شيك است و خيلي ناز و خوشگل

  يكي بد خلق و برج زهرماراست !

 

يكي نرم است رويش ،شاد و خندان

 يكي هم صورتش سنگ مزاراست !

 

زن «مشد ي حسن » سازيد ه خودرا

  زني پيراست ،اما نونواراست !

 

ولي «مشدي حسن » از او رميد ه !

چو روباه از سگان گرم فراراست !


يكي هورا كشداز پول بسيار

يكي هم از نداري در هوار است !

 

شكفته غنچه ي لب ها فراوان !

  شكفتن چونكه در ذات بهار است !

 

زد ه رژگونه خودرا كرد ه خوشگل

 شراره صورتش همچون شراراست !!

ازاشعار قديمي


نوشته شده در تاريخ 91/12/03 توسط عليرضا رضايي

 

اي دوست تو از قبيله ي قلب مني        

  دارايي و مايه تيله ي قلب مني


افسار خودت را به دلم كوبيدي      

عمريست كه در طويله ي قلب مني!!


نوشته شده در تاريخ 91/11/26 توسط عليرضا رضايي

توهم از باده نوشاني ،بگويم ؟

چاچولك باز و چاخاني ،بگويم ؟

 

خبر دارم زن سوم گرفتي !

هميشه پيش ايشاني ،بگويم ؟

 

نمي دانند اين مردم ،يكي از

زمين خواران تهراني ،بگويم ؟

 

نه تنها عاشق سيب دماوند

فداي سيب لبناني ،بگويم ؟

 

هزاران شغله اي ،درهراداره

د مي پيدا و پنهاني ،بگويم ؟

 

الااي ظاهرت همچون گدا،از

سهامداران ايراني ،بگويم ؟

 

دم از اخلاق دايم مي زني تو

به فكر بند تنباني ،بگويم ؟

 

اگرچه ظاهرا بامزّه هستي

براي روح سوهاني ،بگويم ؟

 

زدي زيرابِ مردان خدارا

هميشه فكر بهتاني ، بگويم ؟

 

دم از عرفان مزن ،چون بي خبراز

جهان عشق و عرفاني ،بگويم ؟

 

خريدي دكتراي جعلي ات را

به زور پول و ناداني ،بگويم ؟

 

تو چون همكاسه هايت در قاچاق

الاغ و تنگ و پالاني ،بگويم ؟


نوشته شده در تاريخ 91/11/19 توسط عليرضا رضايي

آن مرد كه بود آدمي پژمرد ه !

در حسرت خنده مانده و افسرده !

 

چون مرد جناب مرد ه شورش مي گفت :

«صابون گراني به تن او خورده »!!

 

اين و آن :

بادست تهي غرق نيازاست يكي !

دراوج غنا ،نعمت و ناز است يكي !

 

ديديم يكي گرسنه تا آخر برج !

هر گوشه ي شهر برج ساز است يكي !!

بمب اتم :

چون ماهي و توي هاله ي ناز گمي !

مانند شراب ناب و پنهان به خمي !

 

ممنوعي و غير قابل دسترسي !

اي دوست بگو مگر تو بمب اتمي ؟!

 


نوشته شده در تاريخ 91/11/12 توسط عليرضا رضايي
    

اسلایدر